خانه / یک داستان واقعی

یک داستان واقعی

این داستان واقعی است….

تا بحال دقت کردید چرا اغلب اوقات یه هدفی رو انتخاب میکنید و روزای اول با چه ذوق و شوقی اون هدفتونو دنبال میکنید بعد رفته رفته هیجانتون فروکش میکنه و انگیزه شما برای رسیدن به اون هدفی که اینقد دوس داشتین بهش برسین کم میشه و بعد از گذشت چند هفته(یا اگه خیلی سماجت بخرج بدین و مقاومت کنین در عرض چند ماه)کلا اون هدف رو فراموش میکنین و به فراموشی سپرده میشه؟

چی میشد اگه با همون ذوق و شوق و انرژی روزهای اول اون هدف رو دنبال میکردین؟ قطعا اون هدف مجبور بود تسلیم شما بشه و به چنگش بیارید و از ته دل یه هورای حسابی میکشیدیم…

ولی اتفاقی که میفته اینه معمولا در 95 درصد مواقع با انرژی و با شوق وصف ناشدنی شروع میکنیم ولی هیچ وقت تموم کننده های خوبی نیستیم.اره دوست خوبم درست شنیدی ما اکثرا شروع کننده های خوبی هستیم وی تموم کننده های خوبی نیستیم و خیلی زود ناامید میشیم و هدفمونو رهاش میکنیم و میریم سراغ بعدی!!!اما این اتفاق آشنا چطور میفته؟علتش خیلی سادست .

بزار برات توضیح بدم اتفاقی که میفته از چه قراره.

ما توی ذهن خودمون دو جور ضمیر داریم.یکی ضمیر خودآگاه و اون یکی ضمیر ناخودآگاه. ضمیر خودآگاه فقط ورودی های منطقی رو قبول میکنه ولی ناخودآگاه تمام ورودی ها رو قبول میکنه. ناخودآگاه راست رو قبول میکنه، دروغ رو قبول میکنه. شوخی رو قبول میکنه، جدی رو قبول میکنه،سازنده رو قبول میکنه، مخرب رو قبول میکنه،منفی رو، مثبت رو و در کل هرچی بگی میگه آره درسته.توی روانشناسی به ضمیرناخوداگاه میگن بچه غول نفهم!!! غول واسه اینکه قدرتش واقعا زیاده و نفهم برای اینکه هرچی بهش بگی باورش میشه.هر جمله ی راست یا دروغی رو که بگی فورا باور میکنه .توی یه مقاله مفصل برات نحوه کار کردنشو توضیح میدم ،فعلا در همین حد بدون که ذهن خوداگاه مثل یه معلم سخت گیر و بشدت منطقی هست و ذهن ناخوداگاه مثل یه بچه غول نفهم که همه چیز رو باور میکنه!!

 

دوست خوبم  وقتش رسیده که ما ضمیر ناخوآگاه مون رو گول بزنیم!
میخام بهتون بگم یکی از روش های رسیدن به موفقیت در زندگی، فریب دادن ضمیر ناخودآگاه است
ناپلئون هیل که یکی از نویسندگان به نام علم موفقیت است میگه “الان وقت آن رسیده که به صورت قانونی ضمیر ناخودآگاه خودمون رو فریب بدیم “

خب دوسته خوبم بزار با یه مثال ساده برات توضیح بدم که چطوری براحتی توی دام حفره های ذهنی میفتی و این شناخت کم تو از نحوه کار کردن ذهن چطوری باعث میشه براحتی تسلیم بشی و اون هدفی که اینقد واقعا دوس داری بهش برسی و همیشه آرزوی رسیدن به اونو داشتی رها کنی و دچار یاس و احساس ناامیدی بشی و همین احساس نا امیدی پایه زندگی روزمره تو بشه و ترس از شکست تا اخر عمرت توی ذهنت و توی باورت حک بشه که تو همیشه یه بازنده ای!!!!

فرض کن با روش 7 مرحله ای که قبلا  بهت آموزش دادم و از همین سایت قابل دسترسه هدف گذاری کردی و مثلا یکی از اهدافت این بوده :

موفقیت در کنکور

کسب مقدار مشخصی پول و ثروت

جذب همسر دلخواه و رویایی خودتون

راه اندازی کسب و کار رویایی و…...

خب روزای اول همش توی ذهنت راجب به اون هدفت فکر میکنی و همش تو فکر تحقق اون رویا و دستیابی به هدف رویایی خودت هستی.پر از انرژی هستی و احساس میکنی شادترین و سرزنده ترین انسان توی دنیا هستی .

بعد از گذشت معمولا 3 هفته وقتی که داری تلاش میکنی که کار بکنی تا به هدفت برسی یهویی ذهن خودآگاه(منطقی) تو میاد بهت یادآوری میکنه:” که فکر نمیکنی هدفی که برای خودت در نظر گرفتی (خرید یه اتوموبیل 400 میلیونی،موفقیت در کنکور در رشته پزشکی ،راه اندازی کسب و کاری با درآمد 20 میلیون تومان …..!!!)زیادی جاه طلبانه نیست؟”

خب تو هم چون خیلی روی خودت کار کردی و سرشار از انرژی مثبت هستی فورا جواب میدی :نه اصلا هدف بزرگی نیس وقتی خیلیای دیگه که توی شرایط خیلی بدتر از من بدتر بوده تونستن موفق بشن و به اون هدف رویایی خودشون برسن پس منم میتونم.با این حرکت یه ضربه حسابی به ذهن خوداگاه(منطقی) خودت زدی و بدنبال تحقق هدف رفتی!

چند روز دیگه میگذره و وقتی که درست از چیزی ناراحتی و مشغول برنامه ریزی هستی ، ذهن خوداگاهت(منطقی) دوباره میاد سراغت و بهت میگه:”شما اول برو بدهی خودتو به بانک بده بعد فکر خرید ماشین 400 میلیونی باش ، یا شما اول درسایی که افتادی رو پاس بکن بعد فکر قبولی در رشته پزشکی دانشگاه باش ، یا….!!!” اوکی اگه آدم قوی بوده باشی و روی خودت خیلی کار کرده باشی به ذهن منطقی خودت داستان زندگی هنری فورد یا سویی چیرو هندا  و بیل گیتس  و …رو یاداوری میکنی و اونم فعلا دست از سرت بر میداره!

روزها داره سپری میشه و تو همچنان سرگرم بررسی ایده ها و امکاناتی هستی که تو رو به هدفت نزدیک تر کنه.دوباره ذهن منطقی میاد سراغت و میگه:”نگا کن خودتو بیخود خسته نکن خیلیای دیگه که خیلی از تو بالاتر بودن نتونستن به این هدف برسن چه برسه به تویی که سرتاپا مشکلی!!!! “

و این اتفاق هر بار توی ذهنت میفته و نبرد بین ذهن ناخواگاه و ذهن منطقی تو هر روز ادامه پیدا میکنه و با حرفای منطقی که میزنه تو رو قصد داره منصرف کنه و تو روی به اون حالت قبلی خودت که یه زندگی معمولی داشتی برگردونه.

بالاخره یه روز که واقعا از رسیدن به هدفت خسته شدی و احساس میکنی ذهن منطقی تو درست میگفت و حق با ذهن آگاه(منطقی)بود دوباره سراغت میاد و تو رو برای همیشه از هدفت جدا میکنه و میشی همون ادم قبلی و همون کارهایی رو باید انجام بدی که هر انسان معمولی دیگه ای انجام میده و یه شکست دیگه توی زندگیتو تجربه میکنی.

این داستان شبیه به داستان زنگی اکثر انسان هاست .ابتدا یه هدفی رو برای خودشون انتخاب میکنن و سریعا دست بکار میشن و گام های خوبی ر بجلو بر میدارن ولی در وسط کار این ذهن منطقیه که با شبهاتی که ایجاد میکنه کم کم تو رو دلسرد میکنه و سرانجام هم باعث نا امیدی تو میشه و  یه شکست دیگه توی زندگیت رقم میخوره!

ولی دوست خوبم تصور کن ذهن منطقیت تبدیل بشه به بهترین دوست تو و هر بار که بخای هدفتو رها کنی و از سختی راه خسته بشی بیاد و واقعا بهت انرژی بده و مدام تو رو تشویق کنه که افرین برو جلو تو میتونی و خیلی داری به هدفت نزدیک میشی. اونوقت نه تنها باعث دلسردی تو نمیشه بلکه بزرگترین حامی تو میشه و آرزوی تو رو باور میکنه و راهکار های منطقی زیادی جلوی پات میزاره و سرعت رسیدن به هدفت با سرعت نور میشه و اونوقته که شاهد وقوع معجزات بزرگ توی زندگیت میشی و از یه موفقیت به موفقیت بعدی میری.


اما راه حل چیه؟

دوست خوبم پاسخ تمام سوالات شما رو در قالب یک کتاب برای شما دوست عزیز آکاده کردم که براحتی می تونید از لینک زیر با وارد کردن ایمیل و نان خانوادگی اون رو دانلود کنید.

دانلود رایگان کتاب
نام و نام خانوادگی
ایمیل

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *